با ناراحتی به سمت خانه میرفت.والبته دست خالی شرمساربودازاینکه امروز درآمدی نداشتهاست مضطرب بودازاینکه نمی تواند برای پسرش جامدادی بخرد.مردی به نزدشامد وازاوخواست تاکت خویش را برایش نگهدارد باخوشحالی قبول کردوخداراشکرکرد.وقتیمردک ازتو دور شد به ازاد...